«ندا»تعجب نکنید. انسان موجود آزادیست و در عرض چند ثانیه می تواند تمام نظراتش عوض شود. هیچ نیازی هم به شکنجه و ارعاب نیست. تنها کافیست مثل آدم با یک انسان صحبت کنید تا از سکوی مواضع پلیدش به سمت مواضع ما یا هر گروه دیگری شیرجه بزند. نگویید اه!!!؟؟؟ مگر می شود؟ نه؛ یا خواب می بینم یا کاسه ای زیر نیم کاسه است. بله شکنجه یک نفر دو نفر نه 24 میلیون، نه ببخشید صد نفر. مساله اینجاست که وقتی نور حقیقت به دل انسانی می تابد او فوراً دچار استحاله ودگرگونی می شود و جمع خودی ها می پیوندد. حالا این انسان هر چقدر هم که بخواهد سرسخت و تاریک دل باشد لطف الهی این حرف ها
حالیش نیست و هر جور دلی را مورد عنایت قرار می دهد به زور هم که شده به آن دل نور می تاباند حتی اگر دل ابطحی باشد.
اصلاح طلبان زیر فشار سکوت را شکستتند اما از بزرگیشان هیچ کم نمی شود. باید از آن ها حمایت کرد، حتی بیش از گذشته.
« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار. . . »
"وارتان" سخن نگفت.
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. . .
« ـ "وارتان"! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!»
"وارتان" سخن نگفت..
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!» و
رفت. . ..
"احمد شاملو"
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار. . . »
"وارتان" سخن نگفت.
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. . .
« ـ "وارتان"! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!»
"وارتان" سخن نگفت..
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!» و
رفت. . ..
"احمد شاملو"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر