۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

فریاد


مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم ، آي
آي با شما هستم اين درها را باز کنيد
من به دنبال فضائي مي گردم
لب بام...
سر کوهي...
دل صحرائي...
که در آنجا نفسي تازه کنم
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ي درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته ي چند
چه کسي مي آيد با من فرياد کند

فريدون مشيري

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر