۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

پخش برگه ترجمه متن اعترافات گاليله در تهران

به تازگي عده اي از معترضين به نتايج انتخابات در اقدامي معنادار اقدام به پخش ترجمه متن اعترافات گاليله در مناطقي از تهران نموده اند که البته به نظر مي آيد اين متن با ظرافت اشاره به اعترافات برخي محکومان در دادگاههاي اخير دارد.
متن اطلاعيه هاي پخش شده به شرح زير مي باشد :

من، گاليلئو گاليله، فرزند وينچنزو گاليله اهل فلورانس ، در سن هفتاد سالگي، در حضور دادگاه عادل، در برابر شما زانو زده و در برابر کتاب مقدس که در برابر من است سوگند ياد مي کنم که همواره به جمله اين کتاب و آنچه پاپ مقدس و كشيشان كليساي كاتوليك مي گويند اعتقاد داشته و به لطف خداوند متعال در آينده نيز اعتقاد خواهم داشت.
اعلام ميکنم که نظر من در مورد اينکه خورشيد ثابت است و زمين به دور آن مي چرخد، يک تفکر باطل ، الحادي و نادرست و گمراه کننده بود که نمي بايست در هيچ جا، تدريس شود ، مورد بحث قرار گرفته يا مورد استناد قرار گيرد. واقعيت مشخص و روشن اين است که زمين مسطح و ثابت است و همانگونه که هر کسي مي داند و هر روز مي بيند، اين خورشيد و تمام ستارگان هستند که به دور زمين مي چرخند. اين اعتقاد من است و در آينده نيز از اين اعتقاد برنخواهم گشت.
ميخواهم در برابر شما اعلام کنم که در خلوت خود ، نور حقيقت در دل من راه يافته و به خوبي درک کردم که آنچه قبلاً گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود پشيمانم و هر محکوميت و جزايي که براي من تعيين شود با خوشحالي پذيرا خواهم شد و اميدوارم به سزاي خود در گمراهي بخش زيادي از جامعه برسم.
در صورتي که از هر يک از موارد فوق تخطي کرده و در آينده به تفکر نادرست خويش بازگردم، مسئوليت و تبعات اين خطاي نابخشودني را به طور کامل مي پذيرم. من براي اينکه از صحت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چيز را از قبل روي اين برگه نوشته و براي شما خواندم و اعلام ميکنم که اين برگه، رسم الخط خود من و ذهنيات و اعتقادات شخصي من بوده و بدون هرگونه فشار و تأثيري از بيرون، نگاشته شده است....
_____________________________


I, Galileo, son of the late Vincenzio Gaillei of Florence, seventy years of age, arraigned personally for judgment, kneeling before you Most Eminent and Most Reverend Cardinals Inquisitors- General against heretical depravity in all of Christendom, having before my eyes and touching with my hands the Holy Gospels, swear that I have always believed, I believe now, and with God’s help I will believe in the future all that the Holy Catholic and Apostolic Church holds, preaches, and teaches. However, whereas, after having been judicially instructed with injunction by the Holy Office to abandon completely the false opinion that the sun is the center of the world and does not move and the earth is not the center of the world and moves, and not to hold, defend, or reach this false doctrine in any way whatever, orally or in writing; and after having been notified that this doctrine is contrary to Holy Scripture; I wrote and published a book in which I treat of this already condemned doctrine and adduce very effective reasons in its favor, without refuting them in any way; therefore, I have been judged vehemently suspected of heresy; namely of having held and believed that the sun is the center of the world and motionless and the earth is not the center and moves. Therefore, desiring to remove from the minds of your Eminences and every faithful Christian this vehement suspicion, rightly conceived against me, with a sincere heart and unfeigned faith I abjure, curse, and detest the above-mentioned errors and heresies, and in general each and every other error, heresy, and sect contrary to the Holy Church; and I swear that in the future I will never again say or assert, orally or in writing, anything which might cause a similar suspicion about me; on the contrary, if I should come to know any heretic or anyone suspected of heresy I will denounce him to this Holy Office, or to the Inquisitor or Ordinary of the place where I happen to be. Furthermore, I swear and promise to comply with and observe completely all the penances which have been or will be imposed upon me by this Holy Office; and should I fall to keep any of these promises and oaths, which God forbid, I submit myself to all the penalties and punishments imposed and promulgated by the sacred canons and other particular and general laws against similar delinquents. So help me God and these Holy Gospels of His, which I touch with my hands. I, the above-mentioned Galileo Galilei, have abjured, sworn, promised, and obliged myself as above; and in witness of the truth I have signed with my own hand the present document of abjuration and have recited it word for word in Rome, at the convent of the Minerva, this twenty-second day of June 1633. I, Galileo Gililei, have abjured as above, by my own hand

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

جمهوری اوین

اوین، بزرگ و وسیع شده است؛ به وسعت و بزرگی ایران و این زندان بزرگ انگار دارد روز به روز پر می شود از زندانیانی به نام ممنوع الخروج ها!

به هر سو و در هر قشر که نگاه می کنی کسانی مهر "خروج ممنوع" را در پاسپورت شان دارند؛ فرقی نمی کند هنرمند باشی یا سیاستمدار، فعال حوزه مدنی باشی یا دانشجوی یک دانشگاه در شهرستان، عضو فعال کمپین یک میلیون امضا باشی یا پرستار زن در یکی از بیمارستان های تهران.

ما فقط اخبار ممنوع الخروج شدن آنان که نام و نشان دارند را می شنویم و می خوانیم و منتشر می کنیم: جعفر پناهی، فاطمه معتمد آریا، دادخواه، سلطانی و...

اما ایران تقریبا دارد رکورد شکن می شود در این شیوه شنیع که شهروندانش را به شیوه محترمانه تری با توقیف پاسپورت در یک محیط بزرگتری زندانی می کند.

بی شک ماندن در ایران برای آنان که به جز یک پاسپورت ایرانی در بساط شان نشان از ملیت دیگری نیست چندان نباید دردآور باشد؛ اما درد آور است کسان دیگری برای ماندن یا نماندن این جمع در خانه خودشان تصمیم بگیرند، آن هم بی تشکیل روند قضایی و نامش را هم بگذارند کنترل امنیت ملی.

این چه نوع امنیتی است که با خروج برخی از ایرانیان از کشور متزلزل می شود و با ورود برخی دیگر از ایرانیان به کشور هم برانداخته می شود. .

اکثر روزنامه نگاران و دانشجویان و فعالان سیاسی که این روزها در زندان هستند بیش از این چندین بار ممنوع الخروج شدند و یا حداقل توقیف پاسپورت خود را تجربه کرده اند و بی شک اگر بنا بود راهی برای اسیر و در بند نشدن دوباره خویش بیابند چندان با مشکل مواجه نبودند.

وقتی دختر مشاور آقای احمدی نژاد می تواند درخواست پناهندگی دهد بی شک فعالان حوزه رسانه و سیاست نیز می توانستند چنین بکنند اما شاهدیم که بسیاری از آنان علی رغم بازگردانده شدن پاسپورت هایشان در ایران ماندند و باز برای تغییر گام برداشتند و این روزها نیز تنها برای همان گام های قانونمندشان در زندان هستند. یعنی به همان اندازه که حجم صبوری نظام سیاسی ایران کاهش یافته و دل آزار شده است، تاب آنان که به تغییر همین روند خشونت آمیز در ایران امید بسته اند، بلند و قابل ستایش شده است.

در این میان اما آنچه بیش از همیشه ذهن را مشغول می کند آشفتگی رفتاری و کرداری تصمیم گیران است. یعنی در معادلات شان چنان در هم و پیچیده و بی نظم به حل مساله بر می آیند که در مجهول آفرینی بی نظیر اند.

تا حد هزینه دادن از کل نظام زندانی را تحت فشار قرار می دهند و ممنوع الملاقات می کنند و اعترافات اش را منتشر می کنند و اتهام جاسوسی اش را نیز جار می زنند سپس ناگهان در زندان باز می کنند و همان کسی که ماهها برایش کشور هزینه داده بود و به عنوان جاسوس و برانداز به دنیا معرفی شده بود را آزاد می کنند و درهای فرودگاه را هم به رویش باز می کنند؛ یک روز هاله اسفندیاری، روز دیگر رکسانا صابری، روز دیگر، نازک افشار و این روزها مازیار بهاری.

در این میان البته تنها کسانی که تابعیت دوگانه دارند از این بذل و بخشش ها بهره مند نمی شوند، بلکه روزنامه نگاران و حقوق دانان و فعالان زن و دیگرانی نیز هستند که یا زندان بوده اند و یا پاسپورت شان توقیف شده بود اما ناگهان همان تصمیم گیران رام و آرام می شوند و علاوه بر درهای زندان، درهای فرودگاه را هم به رویشان باز می کنند. یعنی به مدت چند هفته و یا چند ماه خود نهادهای امنیتی با زندانی کردن و یا توقیف پاسپورت یک روزنامه نگار و یا یک فعال سیاسی تبلیغ منفی علیه خودشان را کلید می زنند و گام بعدی همان است که شاهدیم؛ روزنامه نگاران، فعالان سیاسی، حقوقدانان و تمامی کسانی که در تمام این مدت در ایران حبس، بازداشت، بازجویی و یا با توقیف پاسپورت و چه و چه مواجه شده و مورد آزار و اذیت قرار گرفته بودند، پس از خروج از ایران هر یک تریبون قدرتمند تری می شوند تا از فقدان آزادی و کوتاه نظری تصمیم سازان امنیتی کشور با دنیا سخن بگویند.

به گمانم هیچ عقل سلیمی نمی تواند در معادلات سیاسی و امنیتی خود چنین کند که روزها و ماهها با حبس یک شهروند خود، از کلیت کشور مایه بگذرد و در بوق بی قانونی خود بدمد و کشورش را رسوای جهان کند و بعد هیچ شرمی هم نداشته باشد از مصاحبه های مکرر رکسانا صابری، شادی صدر، هاله اسفندیاری، و یا سخنرانی های و افشاگری های روزنامه نگاران و فعالان سیاسی که به عنوان شاهدان زنده و عینی روند بی عدالتی یک کشور اسلامی را در سراسر دنیا گزارش می دهند.

تقریبا عجیب به نظر می رسد که چگونه ممکن است یک نظام سیاسی فعالین زن را روزها حبس کند و سپس ابایی نداشته باشد که آنها به تمام دنیا سفر کنند و از فشارهای و آزارهای جنسی که بر زندانیان زن می رود در دنیا سخن بگویند یا آنکه برایشان هیچ اهمیتی نداشته باشد که روزنامه نگارانشان را ساعت ها بازجویی کند و سپس پاسپورت شان را کف دستشان بگذارند تا آنها بروند در تمام دنیا و از چگونگی صدور بخش نامه های متعدد از دادستانی و شورای عالی امنیت ملی و وزارت ارشاد و نهاد ریاست جمهوری گرفته تا تلفن ها و تهدید های نهادهای موازی و حمله به حریم شخصی اهالی رسانه در دنیا سخن بگویند، یا برایشان خیلی شرم آور نیست که هنرمندی را ساعت ها بازجویی کنند و برایش خط و نشان بکشند سپس اجازه خروج اش را صادر کنند تا همان هنرمند از حقارت ماموران امنیتی و بازجویانش با رسانه های معتبر دنیا سخن بگوید.

به هر تقدیر، آنقدر این غایله بی نظم و شلم شوربا است که به تعبیر یکی از اصلاح طلبان کسی نمی داند آن پشت چه خبر است و انگار آزادی و رهایی و اجازه خروج صادر کردن برای فعالین سیاسی و زنان و روزنامه نگاران و هنرمندان از هیچ قاعده مشخصی تبعیت نمی کند.

به همان اندازه که ممکن است مازیار بهاری تنها یک روز پس از آزادی اش بتواند به همسر نازنین و و کودک تازه رسیده اش ملحق شود کسانی چون محمد رضا جلایی پور و سعید رضوی فقیه باید باید روزها و ماهها در بلاتکلیفی به سر ببرند.

ظاهرا در قاموس آنان که قانون کلمه غریبی است، باید صبورانه به انتظار نشست و دید آیا در این آشفته بازار، کسی دلش برای دل های جدا مانده از هم می سوزد تا منت بگذارد و اجازه خروج محمدرضا جلایی پور و سعید رضوی فقیه را هم صادر کند؟ کسانی که اگر چه سالها در سرزمین آزاد تحصیل کرده اند اما صدای اعتراض شان به حاکمیت ایران را در همان داخل ایران بالا برده بودند.

کسانی که اگر از ایران خارج هم شوند گمان نمی کنم فراتر از آنچه در ایران و این روزها می گویند عمل بکنند.

کسانی که اگر چه از زندان آزاد شده اند اما ظاهرا این روزها به حبس محترمانه آقایان گرفتار شده اند و به جای اوین در زندان بزرگتری به نام ایران نشسته اند تا کسان دیگری به جای آنها تصمیم بگیرند که چه زمانی می توانند میهمان آغوش آشفته عزیزان در غربت خویش شوند.

روزگاری قرار بود جمهوری اسلامی آنقدر برای "جمهور" جا داشته باشد که دیگر جایی برای "اوین" نماند و چنان کوچک شود این قطعه زمین که به چشم نیاید.

گذشت تا رسیدیم به این روزها که اوین آنقدر بزرگ شده و نمادهای جمهوریت را میزبانی کرده که انگار جایی برای کشوری به آن عظمت و بزرگی باقی نمانده است.


مسیح علی نژاد

از آکسفورد تا آکسفورد


سمت چپ : محمدرضا جلایی پور نخبه علمی کشور، نفر اول کنکور سراسری انسانی و دانشجوی برجسته دکترای جامعه شناسی دانشگاه آکسفورد.مکان : بند 209 زندان اوین! از ابتدای بازداشت تاکنون رییس دانشگاه آکسفورد دو بار به مقامات ایرانی نامه نوشته و خواستار آزادی سریع وی شده است.

سمت راست : علی کردان فوق دیپلم اما دارای مدرک دکتری , فوق لیسانس و لیسانس تقلبی از دانشگاه آکسفورد .مکان :همه کاره اکثر وزارت خانه ها و نامزد اولیه تصدی 3 وزارت خانه! دانشگاه آکسفورد طی نامه ای به مقامات ایرانی سوگند یاد کرد که کسی به اسم کردان را ندیده و نمی شناسند.

نکته اخلاقی : سعی کنید حتی المقدور نخبه نباشید و چیزی نفهمید!


۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

بازداشت عزرائیل توسط سپاه پاسداران :: طنز

بنا بر اطلاعات موثقی که به دست ما رسیده، شب گذشته عزرائیل در حین انجام وظیفه به دست نیروهای سپاه پاسداران بازداشت و به کهریزک منتقل شده است.

فرمانده سپاه پاسداران در واکنش به این عمل، شدیدا به نماینده ی ولی فقیه در کائنات حمله کرده و هشدار داده در صورتی که اتفاقی برای رهبر بیافتد نامبرده از مقام خویش عزل گشته و برای محاکمه به زمین آورده خواهد شد.

سردار محمد علی جعفری همچنین ادعا کرده که اسنادی در دست دارد که نشان می دهد شخص خداوند آلت دست کروبی و موسوی می باشد و صدور حکم مرگ رهبری نیز ناشی از فشاری است که این دو وارد کرده اند.

گفتنی است عزرائیل در هنگام دستگیر شدن، مچ بند سبزی نیز بر دست داشته است.


شایگان اسفندیاری

بیلبوردهای تبریک به معاون اول رئیس دولت کودتا


به نقل از الف:
این تصاویر از همدان تا بسیاری از شهرهای غرب کشور و یا در فواصل بین برخی از این شهرها به تعداد زیاد قابل رویت است. سوال این است که کدام ارگان یا شخص به اسم "مردم" اقدام به نصب بیلبورد در شهرهای کشور کرده و در روزنامه‌های کشور آگهی تبریک منتشر می‌کند.



۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

تعطيلات زودتر و دورتر، بلامانع است


مسعود بهنود


نامه اخير سعيد مرتضوی و لحن آن گرچه در برابر حجم کارهائی که در اين دهه، در حوزه عمل آقای مرتضوی – چه در مقام قاضی دادگاه مطبوعات و چه دادستان عمومی و انقلاب تهران - انجام شده، کم اهميت جلوه می کند، اما پراهميت است از آن جا که افتادن وی را در مسيری خبر می دهد که از آن بر حذر داشته شده بود... قابل پيش بينی بود که وی در فراق قدرت از درد به خود خواهد پيچيد، و خواهد کوشيد مانع از آن شود که قربانی اش کنند. در حالی که سرنوشت وی يک قاعده کلی ازلی است و استثنائی بر آن وجود ندارد. به شوخی می ماند تصور اين که سعيد مرتضوی عزيزتر و ايمن تر از سعيد امامی بوده باشد.
توضيحات سعيد مرتضوی دادستان پيشين تهران درباره کهريزک برای تبرئه خود از آن چه آقای الياس نادران در مصاحبه ای فاش کرده است، جای تامل دارد. اما پيش از آن بايد اعتياد به قدرت، با اشاره به تاريخ معاصر، بازگشائی شود.

قديمی ها می گفتند تيمساران از فراق پيشفنگ و پافنگ دق می کنند. از پوست شير که بيرون آمدند اجلشان هم سر می رسد.

اين بيماری مخصوص والامقامان نيست بلکه در فرودستان هم ديده شده، مگر نبود آژان سبيل، آشنای ساکنان آب سردار و نايب السلطنه که بازنشسته شده بود اما صبح ها سبيل را می تابيد، لباس فرم را می پوشيد، از در جلو اتوبوس سوار می شد، همان جا می ايستاد. تا روزی که از نظميه ابلاغيه رسيد که پاسبان محبعلی قوچانی اگر ديده شود که در ملاء عام لباس بپوشد حقوق بازنشستگی او قطع و به اتهام تمرد از مقررات نيروهای مسلح محاکمه می شود. ديگر کسی آژان سبيل را نديد تا هفته بعد که جنازه اش را بردند و شايعه بود که دق کرده چون همسرش عزی جغجغه، به او گفته مردی که صبح از خانه به در نرود، دم جارو شده.

زجر دور ماندن از قدرت، و دم جارو شدن بسياری را به حرکات نامعقول واداشته، مضحکه کوی و بازار کرده و گاه قبل از آن که دق کنند وادارشان کرده عليه خود دست به کار شوند و اسرار هويدا کنند. مثال معروفش آقاخان اميراحمدی با سبيل های چخماقی، اولين سپهبد ارتش ايران بود. وقتی در دوران رضاشاه از قدرت به زير آمد چنان حرکاتی کرد که موجب شد نامش موضوع متلک ها و جوک ها شود – اولين دفترچه راهنمای تلفن تهران که چاپ شد به اصرار خود او معلوم گشت که هفتاد خط تلفن به اسم اوست – نزديک بود زيردست سابقش در قزاقخانه که حالا به سلطنت رسيده بود به خدمتش برسد اما شهريور ۲۰ رسيد و رضاشاه مجبور به استعفا شد و اميراحمدی نجات يافت. اما وقتی سال ها بعد ديگر کهولت مجبورش کرد که پوست شير از تن به در کند، هر روز مشکل تازه ای ايجاد کرد به طوری که ديگر حوصله شاه سر رفته به ساواک دستور داده بود مراقبش باشند. و اين حکايت تا بعد مرگش هم ادامه يافت . وصيت نامه اش را گشودند و به شاه خبر دادند که سپهبد که اصرار در ساده زيستی و نداری داشت علاوه بر سهام نفت ونزوئلا چندان در حساب های اروپائی دارد که خواسته جنازه اش را خانه اش کنند و بالای آن مجسمه ای از او در اندازه طبيعی با طلای ۲۴ برپا دارند. شاه اجازه نداد. و همين حرکات بود که نگذاشت از يادها برود، وقتی زبان ها باز شد هم لقب گرفت "قصاب لرستان"، خودش گمان داشت لقب بگيرد فاتح لرستان.

سعيد مرتضوی هم دارد در چنين راهی گام می زند. فرصتی نصيبش شده تا دور بماند از برابر چشم ها، و هنرها و خدماتش در اين ده سال از يادها برود، اما خود نمی گذارد خود است که در ده سال گذشته به قدرت بی سئوال و به ظاهر مطلق معتاد شد و اينک تا کاری دست خود ندهد ول کن نخواهد بود.

نامه اخير سعيد مرتضوی و لحن آن گرچه در برابر حجم کارهائی که در اين دهه، در حوزه عمل آقای مرتضوی – چه در مقام قاضی دادگاه مطبوعات و چه دادستان عمومی و انقلاب تهران - انجام شده، کم اهميت جلوه می کند، اما پراهميت است از آن جا که افتادن وی را در مسيری خبر می دهد که از آن بر حذر داشته شده بود.

نگارنده يک بار در گفتگو با مرتضوی به زبان ادبيات و شعر، که نمی دانم چقدر مفهوم افتاد، سرنوشت وی را پيش بينی کردم. همان زمان او را گفتم که در زمان موعود هيچ يک از اين ها که برايشان سينه به تنور می چسبانی در کنارت نيستند و قرار نيست که کسی برايت از نام و مقام خود بگذرد. به شوخی و جدی گفتم اما در همان زمان هم ممکن است آقای شمس الواعظين و من به کارت آئيم. از همان زمان قابل پيش بينی بود که وی در فراق قدرت از درد به خود خواهد پيچيد، و خواهد کوشيد مانع از آن شود که قربانيش کنند. در حالی که سرنوشت وی يک قاعده کلی ازلی است و استثنائی بر آن وجود ندارد. به شوخی می ماند تصور اين که سعيد مرتضوی عزيزتر و ايمن تر از سعيد امامی بوده باشد.

کافی است به نامه ای که زمانی برايش رفت توجه نشان می داد و از اهل اطلاع می پرسيد که ماه های پايانی عمر آقای شيخ صادق خلخالی چگونه گذشت و چه گلايه ها کرد. و يا آقای رضا زواره ای که چند سالی در شورای نگهبان به صلاحيت نامزدهای رياست جمهوری و يا نمايندگی مجلس رای و نظر می داد، پيش از آن سال ها عضو هيات رييسه مجلس بود، قبل از آن معاون وزارت کشور و آخرين شغلش در مقام معاون قوه قضاييه رييس سازمان عريض و طويل ثبت اسناد و مالکيت. اما همان شورای نگهبان صلاحيت وی را برای شرکت در انتخابات نپذيرفت.

گفتنی است که آقای خلخالی و آقای زواره ای در اول انقلاب به عنوان حاکم شرع و رييس زندان، بر سرنوشت اولين زندانيان جمهوری اسلامی حاکم بودند. برای نشان دادن شباهت ها لازم به يادآوری است که اميرعباس هويدا نخست وزير سيزده سال طلائی اقتصاد و امنيت کشور [۱۳۴۳ -۱۳۵۵]، وقتی شاه او را دست بسته در کوره انقلاب انداخت، وقتی دانست زواره ای حقوق خوانده است از وی خواست وکالت وی را بپذيرد ولی پاسخ شنيد خر خودتی، و خلخالی هم صبحگاهی تلفن های زندان قصر را قطع کرد تا چنان که خود نوشته مبادا مهندس بازرگان و دکتر يزدی مانع نشوند، و محاکمه ای يک ساعته و بی وکيل برپا داشت. اما همين ها وقتی از پوست شير به درآمدند گلايه از بی قدری دنيا داشتند.

حالا کوتاه مدتی بعد از آن که سعيد مرتضوی ديگر دادستان عمومی و انقلاب تهران نيست، وی در برخورد با اولين انتقادات توضيحات مفصلی داده که در حقيقت به معنای گام نهادن در راهی است که وی را از آن بر حذر داشته بودم، همان که در همه اين سال ها با پشتکار و علاقه بسيار زندانيان را وادار به آن می کرد. به اين معنا که اول اتهامی به زندانی می زد که خود می دانست بی جاست و زندانی [متهم] را وامی داشت تا برای دفاع از خود ده ها صحنه ديگر را فاش می کرد، مکنونات قلبی خود را بروز می داد و زمينه را برای بازجوئی های بيش تر و کيفرخواست از پيش طراحی شده فراهم می آورد.

در نامه آقای مرتضوی بندهائی هست که نشان از دستپاچگی، سعی در پوشاندن حقايق، بازی کلمات و بزرگ نمائی خود و نقش خود دارد. از جمله "...آقای دکتر جليلی دبير محترم شورای امنيت ملی حدود ساعت ۱۹:۳۰ الی ۲۰ دوشنبه شب مورخ بيست و دوم تيرماه با تلفن سياسی دفتر اينجانب تماس گرفتند و در زمان مذکور جناب آقای حداد ‌معاونت محترم امنيت دادسرای عمومی و انقلاب تهران و جناب آقای حيدری‌فر داديار محترم شعبه اول آن دادسرا نيز حضور داشتند و در جريان مذاکره واقع شدند. جناب آقای دکتر جليلی در اين تماس تلفنی اساسا بحث تعطيلی بازداشتگاه کهريزک را نداشته و چنين امری اصلا در تيرماه رخ نداده است و ابلاغ اين امر که در مردادماه صورت گرفت، از طريق صدا و سيما و ساير رسانه‌ها و مطبوعات منتشر گرديد و از نظر اجرايی ارتباطی با دادسرای تهران نداشته و ايشان ... حتی در مردادماه نيز چنين ابلاغی به دادسرای تهران ننموده‌اند"

از جملات پيداست که نويسنده خود را در موقعيت تفهيم اتهام تجسم کرده، به لرزه افتاده و در صدد مدرک سازی به چنين جملات به خيال خود سنجيده ای متوسل شده است. مانند توضيحات اوليه آقای کردان است درباره مدرک تحصيلی خود و توضيحات بعدی رحيمی در همين باره و درباره مذاکرات صادرات گاز به امارات.

بندهای ديگر نامه آقای مرتضوی مشخص تر نشان می دهد که خياط در همان کوزه ای افتاده که برای ديگران تعبيه می کرد."...ساير زندانيان که حدود ۲۸۰ نفر بوده‌اند اساسا از سوی دادسرای تهران به آن محل اعزام نشده‌اند و اختيار انتقال و يا آزادی آنها در صلاحيت دادسرای تهران نبوده و ...حوزه قضايی آنها مستقل است، و به طور کلی جناب آقای جليلی در تماس مذکور اشاره‌ای به ساير اراذل و اوباش بازداشتی در کهريزک که از شهرستان‌های مختلف در آن محل مستقر بودند نداشته اند".

چنان که در جای ديگر هم پاسخ سئوال مقدر را می دهد "... اعزام متهمان ... به بازداشتگاه کهريزک بدون هماهنگی و اطلاع دادستانی تهران صورت گرفته است... ‌بازداشتگاه کهريزک از نظر محلی در حوزه قضايی دادگستری شهر ری است و از نظر نظارت نيز ‌مسئوليت و اختياری بر اساس قاعده صلاحيت محلی بر عهده دادسرای تهران نمی‌باشد..."

در انتهای نامه تکنيکی به کار رفته که در موارد مشابه هم سابقه دارد. آقای مرتضوی که تا وقتی در لباس شير بود [و صدها نشانه و شاهد وجود دارد] هيچ گاه خود را موظف به پاسخگوئی نديد و کارشناس جواب های سربالا بود و خود را در مقام صاحب نفوذی نشان می داد که دست زدن به ترکيب وی در توان هيچ کس نيست، اين جا در مقام مصلح و دوستدار نظام، قانون را به ياد می آورد و توضيحاتی می دهد که به قاعده تنها از عهده رييس قوه قضاييه برمی آيد و با رييس مجلس.

"اگر جرمی ‌در بازداشتگاه مذکور [کهريزک] رخ دهد، اگر [کذا] از سوی ماموران باشد سازمان قضايی نيروهای مسلح صالح به رسيدگی ‌است و اگر [هکذا] جرمی از سوی افراد عادی و زندانيان مستقر در آن رخ دهد، در صلاحيت رسيدگی دادسرای ‌شهرستان ری بوده و از اين نظر به لحاظ خارج بودن بازداشتگاه مذکور از حوزه قضايی دادسرای تهران اين ‌دادسرا و قضات آن صلاحيت هيچ‌گونه دخالتی ندارند".

يادمان باشد که تقسيم کننده وظايف سازمان های موازی در داخل قوه قضاييه حتی از عهده دادستان کل هم بيرون است چه رسد به کسی که فعلا جز معاون بدون منصب دادستان کل، سمتی ندارد. و دادستان کل هم کسی مانند دری نجف آبادی نيست بلکه محسنی اژه ای است که در سال های دور سعيد مرتضوی زير دست او بخت خود آزموده.

توضيحات مفصل آقای مرتضوی يک منظور ديگر را هم دنبال می کند.

سپهبد جعفرقلی صدری که روزگاری بختش مدد کرد و شد رييس شهربانی کشور، وقتی طشتش از بام افتاد و با دلخوری قدرت مورد علاقه را رها کرد، تا سه چهار ماهی به بهانه های مختلف نامه می نوشت و طرح هائی به شاه می داد – مثل طرح مبارزه با قمار های خانگی- يا جلسات خصوصی را گزارش می کرد. دست آخر که هيچ بهانه نداشت به رييس دفتر شاه نوشت "کسب اجازه فرمائيد يک ماهی برای معالجات به يونان بروم". در خبرست آقای معينيان رييس دفتر مخصوص هم در پاسخ نوشته بود "کسب اجازه لازم نيست تعطيلات زودتر و دورتر هم بلامانع است".

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

بخش هایی از صحبت های ولی امر مسلمین جهان

بـدون شــرح
*اینها بخش هایی از صحبت های **آقای **خامنه ای در تاریخهای
۱۳۸۱/۰۱/۱۶
۱۳۸۳/۰۱/۲۶
۱۳۸۳/۰۲/۲۷ اســت :



- قبل از اينها هم در طول تاريخ در دنيا و حتّي در زمان خود ما کساني بودند که خيال مي‏کردند با زور و سرنيزه مي‏شود بر ملتهاي خودشان يا ملتهاي ديگر سوار شد و حکمراني کرد. دنيا هيتلرها را ديده است، رهبرانِ اوايل کارِ شوروي را ديده
است؛ دنيا بعضي از قدرتهاي ديگر را هم اين زمان و قبل از اين زمان ديده است؛ اينها شکست خوردند.

- دولت جعلي صهيونيست [...] مرد و زني را که دم تيغشان بيايد، مي‏کشند و هيچ ملاحظه نمي‏کنند. شنيده‏ام جوانان و مردان را - از سنين سيزده سال تا پنجاه سال - دستگير مي‏کنند و [...] به مناطقي برده‏اند که معلوم نيست کجاست! خبرهايي که
از داخل بازداشتگاهها بعضاً به بيرون درز کرده و در مطبوعات دنيا منعکس شده است، خبر مي‏دهد که اينها را شکنجه و آزار مي‏کنند [...] حتّي بيمارستانها و داروخانه‏ها را مورد تهاجم قرار مي‏دهند. [...] خلاصه وضع عجيبي به‏وجود آورده
و صداي دنيا را در آورده‏اند!

- ماجراى زندان «ابو غريب» [...] داغ ننگى بر پيشانى امريكاييها شد؛ و اين داغ به اين آسانيها پاك نخواهد شد. آن وقت رؤساى امريكايى[...] مى‏گويند ما خبر نداشتيم؛ عذرخواهى‏شان اين است! مى‏گويند ما اطلاع نداشتيم؛ [...] مگر فرق
مى‏كند كه چه كسى مردم را شكنجه كند؛ صدام يا شما؟! شكنجه، شكنجه است. [...] معلوم مى‏شود كه از مدتها قبل اين كار اتفاق افتاده و حالا آشكار شده است؛ بنابراين بايد خبر به اينها رسيده باشد و اگر نرسيده، اين موضوع، خودش جرمديگرى است. وانگهى، مگر صدام خودش به سلولها مى‏آمد و شكنجه مى‏كرد؟ صدام هم مأمورينش مى‏كردند، شما هم مأمورينتان دارند مى‏كنند.

- من وجدان جهاني را به داوري و قضاوت دعوت مي‏کنم. همه حرفهايي که به عنوان تحليل سياسي، راه‏حل، توصيه مي‏زنند، در مقابل اين واقعيت، افسانه و موهوم است. واقعيت اين است که ملتي در خانه خود تحقير مي‏شود، دستگير مي‏شود، کشته مي‏شود،
جوانش از او گرفته مي‏شود، امنيتِ جان و مال و مسکنش به‏وسيله غاصبان همان سرزمين تهديد مي‏شود. حال وجدان جهاني قضاوت کند؛ اين جا حق با کيست و وظيفه انسانها چيست؟ ما به هيچ چيز ديگري احتياج نداريم؛ همين واقعيت را مقابل خودشان
بگذارند ببينند چه اتّفاقي در حال وقوع است؟

- در اوّلِ کار [...] نگذاشتند دنيا بفهمد که اينها چه فجايعي انجام مي‏دهند؛ اما امروز دنيا مي‏بيند. البته تلويزيونها و دوربينها قادر نيستند حقيقت را نشان دهند. فقط بخشي از حقيقت؛ يک تصوير و شبحي از حقيقت را نشان مي‏دهند؛
حقيقت خيلي بيشتر از اينها و خيلي تلختر از اينهاست. واقعيت را از روي همين فيلمهاي تلويزيوني که در دنيا پخش مي‏شود - آن‏جاهايي که پخش مي‏شود - قضاوت کنند.

- کي حاضر است جوانش برود در يک واقعه خونين و يک ساعت ديگر به قتل برسد! اين است که يک مادر، جوان خودش را در آغوش مي‏گيرد، مي‏بوسد اما گريه نمي‏کند. مي‏گويد من اين را مي‏فرستم. ببينيد شما بر سر اين مادر چه آورده‏ايد؟! شما
ببينيد بر سر اين ملت چه آورده‏ايد که حاضر است به اين نحو جوانش را به ميدان بفرستد و مي‏گويد اگر صد جوان هم داشته باشم مي‏فرستم که اين گونه کشته شوند. [...] شما همه راهها را جلوِ اينها بسته‏ايد.

- كشورى با آن فرهنگ عريق و عميق و داراى سابقه، و يك ملت تاريخى و غيور و داراى هويت را مقهور كردند و در پنجه‏ى خود گرفتند و انواع اهانتها را به او مى‏كنند؛ توقع دارند اين ملت عليه آنها برنگردد و وضعى كه امروز مشاهده
مى‏كنيد، پيش نيايد.

- [این البته در مورد ملت عراق است و لابد در مورد ایران صدق نمی کند] اگر شما مى‏بينيد امروز جوان عراقى [...] اگر دستش برسد، بى‏ترديد ضربه وارد مى‏كند، اين كارى است كه خود امريكايى‏ها كرده‏اند؛ تقصير كسى نيست. مثل ديوانه‏يى كه
هى به اين و آن مى‏پرد، بى‏جهت اين و آن را متهم مى‏كنند؛ «از فلان‏جا تحريك شدند، از فلان‏جا دخالت كردند»؛ نه، تحريك كسى نيست؛ اين هويت ملت عراق است كه دارد بروز مى‏كند. وطن يك ملت را بگيريد، سربازتان را در كوچه و خيابانِ او راه
بيندازيد، به زن او بى‏حرمتى كنيد، جوان او را جلوى چشم همه روى زمين دمرو بخوابانيد و كف پوتينتان را روى سر او بگذاريد؛ من كه اين‏جا نشسته‏ام، طاقت نمى‏آورم اين وضعيت را ببينم؛ چطور يك انسان با ايمان و با غيرت عراقى اين
وضعيت را تحمل مى‏كند؟ لازم نيست كسى تحريك كند؛ خود شما بزرگ‏ترين و پليدترين تحريك‏كننده‏ى ملت عراق هستيد. چرا وارد خانه‏ى او شديد؟ چرا دروغ گفتيد؟

- كارشان به جايى رسيده است كه تحمل وجود يك پيرمرد روحانىِ فلج را هم كه بايد روى چرخ راهش ببرند، ندارند. كسى مثل شيخ احمد ياسين را نمى‏توانند تحمل كنند. [...] خيال مى‏كنند اين سياست به جايى خواهد رسيد. روزنامه مى‏بندند، مطبوعات
را توقيف مى‏كنند؛ از اين‏جا بگيريد تا كشتار مردم.

- آنها اشتباه مى‏كنند؛ خيال مى‏كنند مردم دنيا نمى‏فهمند؛ خيال مى‏كنند مى‏شود اين‏طورى ادامه داد. اسم دمكراسى مى‏آورند: به عراق آمده‏ايم براى مردم‏سالارى! مردمسالارىِ بى‏مردم! مردم‏سالارى نيست، مردم كشتارى است. [...]
اينها اشتباه مى‏كنند، موفق هم نخواهند شد.


لطفا پس از مطالعه کمی مکث کنید.